آمدم فرياد بکشم محمد سرت  را داخل آب بگير ، که توپ ديگري جلوي قايق خورد و همه جا را به هم ريخت .
با خودم گفتم کوسه  بايد رويين تن باشد تا ميان اين همه تير و توپ قصد آدم خوردن بکند ، حتما خورش تکه تکه مي شود .
دلم مي خواست ببينم اسکله در چه وضعي است . به پشت سرن نگاه نمي کردم ، مبادا تير ديگري توي صورتم بخورد . شده بوديم سيبل نشانه گيري . ما دو نفر بوديم و خدا و سيصد و چهارصد کلاش که تيرشان گرسنه گوشتمان بودند .
حالا که اسم سيبل آمد ، بگذاريد جرياني را از اولين روزي که به ميدان تير اندازي رفتيم تعريف کنم و بعد .......
من همان بچه بسيجي تازه تفنگ دست گرفته بودم که شانه هايم از لگدهاي تفنگ کلاش کوفته شده بود و پر از درد بود ؛ آنقدر دست و پايم را گم کرده بودم که وقتي به خودم آمدم ديدم دارم به سيبل بغل دستي ام تير مي زدم . تير اندازي که تمام شد ، دويديم طرف سيبل ها . مربي تير اندازي مان که دور سوراخهاي سيبل کناري ام با قلم قرمز خط مي کشيد ، نگاهي به جواد کرد و تعجب زده گفت : آسيد جواد ! شما که ده تا تير بيشتر نداشتيد ، چطور چهارده تا تير زدي توي سيبل ؟
معذرت مي خوام آقاي زارع ، کار من بود ... حواسم پرت شد .
آقاي زارع لبخند معني داري زد و گفت : دفعه ديگه ، توي منطقه اگه حواست پرت شد ، خودي ها رو به کشتن مي دي ...
يک بار ديگر هم پشت ويترين يک مغازه لوکس ، يک تابلوي نقاشي ديدم که يک سيبل نشانه گيري نقاشي شده بود . چند جاي آن انگار گلوله خورده بود ، سوراخ شده و سوراخهاي آن ، خون به پايين ريخته شده بود ........
حالا توي قايق نشسته بودم و منتظر بودم يکي از همين تيرها درست وسط هدف صد امتيازي بخورد و مغزم را پخش کند ......
اگر عراقي ها ما را نديده بودند ، حالا داشتيم بر مي گشتيم . کار بايد کار همان دوربين هاي ديد در شب لعنتي عراقي ها بود ، و گرننه قايق آنقدر کوچک بود که رادار آن را نمي گرفت . توي راه هم مرتب قايق را خيس مي کرديم تا رادار آن را به عنوان قايق تشخيص ندهد . کاش حد اقل خودمان را بيشتر استتار مي کرديم .
شايد اگر از رنگ متاليک استفاده مي کرديم ، بهتر بود . ياد شهيد عباس رضايي به خير . چطور توي آموزش غواصي کنار آب ، صداش رو صاف کرد و شروع به صحبت کرد :
برادرا ، اول يه صلوات بفرستيد ..... آموزش اين ساعت ، رنگ متاليکه . اين رنگ توي غواصي خيلي مهمه و جون خيلي ها رو نجات مي ده  . قرار بود ، بچه هاي تدارکات  ، چند تا بشکه بزرگ رنگ متاليک بيارن تا به همه برسه ، منتهي تدارکاته ديگه .....
ماشين هنوز نرسيده و ما هم چون آموزش خيلي مهمه ، نمي تونيم معطل بشيم . بنابر اين آموزش رو شروع مي کنيم . اين آموزش مربوط به استتار و شيوه کار در اين آموزش دو نفره است . حالا بياين نزديک آب جمع بشيد ... ها ما شا الله  ... حيف که برس ها نرسيده . اصلا اسم تدارکات رو بايد عوض کنيم  . بذاريم تدارکات . بگذاريم  ... براي ياد گرفتن آموزش ، اول بايد رنگ درست کردن رو ياد بگيريم . شيوه درست کردن رنگ هم اين جوريه که دست رو از آب پر مي کنيم ، مي ريزيم روي گل تا شل بشه . نه خيلي شل که آبکي بشه . يکي از برادرا بياد جلو داوطلبانه کمک کنه ، مدل بشه ...... خيلي ممنون برادر ،
شما بيا ، براي سلامتيش يه صلوات محمدي بفرستيد .......
خوب  رو هم مي زنيم تا رنگ  آماده بشه . بعد از طرف مقابلتون عذر خواهي مي کنيد تا خدا نکرده دلخور نشه . اين جوري : برادر شرمنده ام ، آموزشه و قصه قربته بعد از سر شروع  مي کنيد و گل رو مي ريزيد روي سر نفر مقابل .
اين جوري ...... چي شد برادر ؟ .... چرا ترسيدي ؟ نترس ، چشماتو ببند که گل نره توي چشمات ، ها ما شا الله ، خلاصه قسمت تميز روي بدن نمونه ، مخصوصا قسمت سر که از آب بيرون مي مونه . ديدي چقدر راحته ؟ خيلي خوب حالا خودتون شروع کنيد ....برادر چيه ؟ چرا شرم مي کنيد ؟ خجالت نداره .... گل ريختن توي سر ، با اينکه مي مي گن خاک بر سرت خيلي تفاوت داره ، اين کجا و آن کجا ؟ اولي مال بهشتي هاست ، دومي مال جهنمي ها ... نترسيد عاقبت گل کوزه گران خواهيم شد . بسيجي خاکيه ... ، بعد از سر نوبت لباس غواصيه . شروع کنيد ....
اون وقت بود که ديد کلي آدم جلوش نشستند و يه نگاه به اون مي کنند و يه نگاه به بسيجي کنارش که غرق گل شده و يه نگاه به نفر رو به روشون مي کنند گه قراره طبق مدل شل مالي بشه .
بچه ها از شرم سرخ شده بودند . حتي چند تا از بچه هاي شيطون که چيزي به اسم خجالت نمي شناختند . بهش برخورده بود ؛ چند لحظه فکر کرد و نفس گرفت و مثل معرکه گيرها دوباره دم گرفت .
ها کاکو ، چي چيه ؟ مي ترسي صورتت رو گل مالي کني ؟ نترس صورتت رو شل بمال تا سيرتت برق بندازه ، مگه نديدي وقتي قابلمه سياه دوده اي رو با گل مي مالند ، چقدر برق مي افته ؟ مي ترسي غرورت رو گل  مالي کني ؟ مي ترسي نامزدت ببينه ؟ حالا که اين جوره ....
چشماش رو بسته بود ؛ مثل اينکه از سخنراني خودش خوشش اومده بود . چشماش رو که باز کرد ، صد و بيست سي تا آدم گلي رو به روش ديد که داشتن خودشون و طرف روبه روشون رو گل مالي مي کردند . چند دقيقه بعد شهيد عباس رضايي بود که ايستاده بود وسط و فرياد مي کشيد : بابا بسه ، به خدا خوبه ف بياين اينجا باهاتون کار دارم ، خوبه ، گوش کنيد ببينيد چي مي گم ... با شماهام ....
گوش شنوايي نبود . تازه بچه ها گرم شده بودند . يادم نمي رود بچه ها با دستهاي پر از گل دنبال هم گذاشته بودند . گل به سر و روي همديگر مي ماليدند . شهيد عباس رضايي و برادر محسن رياضت و چند نفر ديگر از مربي ها هم ايستاده بودند و به بازار شامي که راه افتاده بود مي خنديدند ...
آن روز گذشت وآن کلاس توسط بچه ها به اسمهايي از قبيل آموزش حنابندان ، کلاس ضد غرور ، کلاس حافظ شناسي ( به خاطر بيت معروف عاقبت خاک گل کوزه گران خواهي شد ) ، آموزش صافکاري و کلاس گل آرايي معروف شد ...
تير اندازي هنوز ادامه داشت . حتما هنوز داشتند با دوربين ديد در شب ما را ديد مي زدند . يکي از دوربين هاي غنيمتي را با خودمان آورده بوديم . اگر غنيمت جالبي به دستشان مي افتاد ، از آن نگاه هاي معني دار نثار هم مي کردند و مي گفتند : ببين برادران بعثي براي اينکه ما راحت باشيم چه ها که نساخته اند .......
بچه هاي غواص شناسايي خيلي خوشحال بودند که مشکل زنگ زدن و يا عمل نکردن اسلحه آنها در آب حل شده است . بعد از چند هفته محشن رياضت مي گفت : ديدم برو بچه هاي غواص شناسايي دارن با همديگه پچ پچ مي کنند و مي خندن . از يکي از بچه ها پرسيدم چه خبره ؟
تو نمي دوني چي شده ....
حالا ما غريبه ايم ؟ حفاظتيه ؟ گفتن نگين ؟
نه جون تو ، برات مي گم .
خب بگو ...
از شنماسايي که بر مي گشتيم ، توي چولانها که راه مي رفتيم ، با برو بچه ها گفتيم بذار با يوزي هاي ضد آب يه تير اندازي بندازيم ، بببينيم چه جوريه ، مي دوني ؟ خدا خيلي بچه ها رو دوست داره ...
چطور مگه ؟
آخه تفنگ ها عمل نکرد ...
خوب گلنگدن مي کشيدند ....
کشيديم ... تکون نخورد ...
چرا ؟
آخه دل و جيگر اسلحه ها همه ش زنگ زده !
ا.... مگه ضد آب نبود ؟
چرا ، حالا اومديم سوال کرديم ، مي گن هر بار که از آب  اومدين بيرون بايد روغنکاريش مي کرديد . بيست و چهار ساعت مي خوابودندينش توي گازوئيل ... حالا نگاه کن ...
رياضت مي گفت خشاب اسلحه ، قرمز قرمز بود . بدنه داخلي اسلحه کامل زنگ زده بود .
دو تا از بچه ها هم براي تست کردن دو تا از نارنجکها ، بعد از بيست دقيقه با رنگ پريده برگشتند . داخل نارنجک ها هم زنگ زده بود و عمل نمي کرد . فقط خدا مي دانست ، اگر حين شناسايي ، درگيري راه مي افتاد و احتياج به تير اندازي مي شد ، چه قيامتي به راه مي افتاد ... چند تا غواص با اسلحه هاي زنگ زده و نارنجکهايي که عمل نمي کردند ...
دستم که به نارنجکهاي کنار قايق خورد ، با خود فکر کردم چه خوب که نارنجکهايي که با خودمان آورديم ، نو بودند . هنوز قايق و آب ازراف آن لحظه به لحظه آبکش مي شد . الهي به يک طرف خم شده بود . قايق کج شده بود . آمدم خودم را به طرف مقابل الهي خم کنم تا قايق صاف شود ، نتوانستم . زانويم تير خورده بود . ياد مظلوميت غواصها افتادم . شهيد « امير فرهاديان فرد» مي گفت غواصها مظلوم شهيد مي شن ، سنگر غواص هيچ چي غير آب نيست . اگه خيلي خوش شانش باشه ني زارجلويش رو گرفته ، وقتي گلوله طرفش مي ياد يا وقتي تير مي خوره ، تازه اون وقته که بايد دندونها شو روي هم فشار بده تا ناله هم نکنه ، نه مي تونه پناه بگيره ، نه مي تونه دفاع کنه ، نه مي تونه فرار کنه ....
احمد شيخ حسيني درباره شهادت امير مي گفت :
من بودم و شهيد امير فرهاديان فرد و شهيد عباس رضايي . وقتي خورد به تنه ام  ، به خودم اومدم . قديه کنده بزرگ نخل بود . فکر کردم تنه درخته ، هيچي نگفتم ، دم بالاييش توي تاريکي از آب بيرون زده بود . گفتم همه چيز تموم شد .
آروم گفتم : امير ، کوسه !
گفت : هيس ! ... دارم مي بينمش ...
ديدم داره ذکر مي خونه . من هم شروع کردم . همين طور داشت حرکت مي کرد . اگه کوچکترين صدايي در مي آمد يا تير عراقيها سوراخ سوراخ مي شديم و اگه کاري نمي کرديم با دندونهاي کوسه تيکه تيکه مي شديم .
کوسه به ما پشت کرد و مقداري دور شد . خوشحال شدم . گفتم حتما گرسنه نيست .
آروم گفتم : امير ...
گفت : هيس !...
شروع کرد به ذکر گفتن . کوسه دوباره به ما رو کرد ، برگشت و نزديک و نزديک تر شد امير ذکر مي گفت ؛ من هم . نزديک تر شد . با خودم گفتم لعنتي !  يا شروع کن ، انگار گرسنه نيستي ...
کوسه شروع کرد دورمون چرخيد . مي گفتن کوسه قبل از حمله دودور ، دور شکارش مي چرخه ، بعد حمله مي کنه و ديگه تمونه .
دور اول دورمون زده بود . من اشهدم رو خوندوم . چه سرعتي داشت . دور دوم روکه زد ، با همه چيز و همه کس خداحافظي کردم ؛ خانواده ام ، برو بچه هاي شناسايي ، غواصها ...
نزديک نزديک که رسيد ، صداي امير آروم بلند شد ، صداش هيچ وقت يادم نمي ره :
ياد مادر ، يا فاطمه زهرا ، خودت کمکمون کن ...
کوسه داشت همين طور نزديک و نزديک تر مي شد . ديگه با ما فاصله اي نداشت . گفتم دست به اسلحه يا نارنجک ببرم . به خودم گفتم شايد يه نفرمون رو کوسه بزنه ، دو نفر ديگه رو عراقيها مي کشن . منصرف شدم .
کوسه از کنارمون رد شد . اون طرف تر ايستاد . صداي امير بار ديگه به گوشم رسيد :
يا مادر ...
کوسه از ما دور شد و رفت . امير توي آب گريه اش گرفت .
باورمون نمي شد که هنوز زنده هستيم . پاش به خاک که رسيد ، مرغ هوا شد . عجيب عوض شده بود . اينقدر منقلب شده بود که انگار يه نفر ديگه اس .
بيشتر وقتها غيبش مي زد . پيداش که مي کردن يه پناهي پيدا کرده بود ، چشماش خيس بود و قرآني زيپي کوچولوش دستش بود . اين اتفاق هفت قبل از عمليات والفجر 8 افتاده بود . توي اين مدت اگه امير هم حضرت فاطمه زهرا رو مي شنيد ، گريه امونش نمي داد .
امير آقا ، حالا تنها تنها حال مي کني ...
آنان که کوسه را به نظر کيميا کنند ... آيتا بود که چشمکي به ما بزنند ؟...
امير آقا دست راستت زير سر ما ...
چرا غذا نمي خوري امير ؟ مرگ من بيا ، فقط يه لقمه ...
اون سحر همچين از خواب پريد که من وحشت کردم . خواب ديده بود ؛ نگفت چه خوابي .
زد بيرون ، گفتم : کجا امير ؟
گفت : مي خوام برم براي آخرين بار نهر «طرف»  را ببينم ...
ما هميشه با هم مي رفتيم اونجا . بذار همراهت بيام ...
نه ، بدار تنها برم ، خواهش مي کنم ...
تو هم براي ما رفيق نشدي ف برو بابا ...
اصلا صداي خمپاره که از نزديک طرف اومد ، دلم گواهي داد . پريدم ترک موتور ...
بالاي سرش که رسيدم ، فقط و فقط يه ترکش کوچولو توي شقيقه اش خورده بود و چشماش براي هميشه خواب رفته بود .
پاروي الهي توي آب افتاده بود . دلم مي خواست جان مي گرفتم و پارو مي زدم تا جايي که هيچ تيري به ما نرسد . دلم از اين مي سوخت که شناسايي کامل بود . چقدر به اسکله نزديک شده  بوديم ....
دلم مي خواست اگر قرار است شهيد شوم بعد از رساندن اطلاعات به واحد ، سعادت پيدا کنم . حيفم مي آمد . سنگر ها ، گوني هاي شن ، توپ 57 تک لول ، سنگر تير بار ، انفرادي ، اجتماعي ، تاسيسات ؛ نردبانهاي ورودي حتي پد هلي کوپتر و .. همه را توي ذهنم ثبت کرده بودم . نقشه سه بعدي اسکله در ذهنم ثبت شده بود . چقدر اين اطلاعات مهم بودند .
دلم مي خواست نذر کنم . يادش به خير شهيد « رضا ذاکر عباسعلي » حاجتي داشت . نذر کرده بود به اهواز که رفتيم ، سه روز از اهواز کله پاچه بخرد و براي بچه ها به پادگان شهيد دستغيب بياورد .
اصلا بچه ها نذرشان هم حال و هواي ديگري داشت . « محمد ديساوي » نذر کرده بود ديگر بالش زير سرش نگذارد . مي خواست به خودش سختي بدهد . آنقدر بالش زير سرش نگذاشت تا شهيد شد . از آن طرف هم شهيد فرهاديان فرد که هيچ وقت روزگار ، لب به چاي نمي زد ؛ نذر کرده بود در عمليات والفجر 8 پيروز که شديم ف يک ليوان چاي بخورد . جشن چاي خوران شهيد فرهاديان فرد يکي از دلچسب ترين جشن هايي بود که در آن شرکت کرده بودم . چه قشقرقي توي واحد و چند واحد اطراف به راه افتاده بود که : بچه ها بياين ، امير فرهاديان فرد مديونه ف نذر داره ، مي خواد يه ليوان چاي بخوره ...
بچه ها کلي گشتند تا توانستند بزرگترين ليوان موجود را برايش انتخاب کنند .
ناصر نوروزي در آن سرماي زمستان براي اينکه به خودش سختي بدهد ، نذر کرده بلود از آب اروند که بيرون مي آيد و يا حتي از حمام هم که بيرون مي آيد ، هيچ وقت از حوله استفاده نکند . هنوز هم ناصر هيچ وقت از حوله استفاده نمي کند .
شهيد ديساوي نذر کرده بود توي عمليات والفجر 8 که پيروز شديم ، از بالاي کشتي بزرگي که وسط اروند به گل نشسته ، داخل اروند شيرجه بزند . جايي که معلوم نبود عمق آب چقدر است و تازه معلوم نبود کف آن شن روان است يا سنگ و يا ... خلاصه معلوم نبود بعد از شيرجه با لا مي آيد يا نه ؟
جالب اينجا بود که بچه ها کلي سلام و صلوات نذر کردند تا او بدون هيچ مشکلي نذرش را ادا کرد .
شهيد فرهاديان فرد نذر کرده بود و يک هفته نظافت دستشويي را به عهده گرفته بود .
عباس کريمپور نذر کرده بود و شش ماه به خانه نرفته بود . جاي ديگري شنيدم حقوق يک ماهش را به مسجد محل کمک کرده بود .
يکي از بچه ها نذر کرده بود و هفت شب لباس بچه ها را شسته بود .
محمود مظاهري نذر کرده بود و. سيزده ماه رنگ خانه را نديده بود .
رکورد دار نرفتن به مرخصي شهيد عباس کريمپور بود که شانزده ماه به خانه نرفته بود . توي لشکر چنين سابقه اي نبود .
يکي از بچه ها هم مي گفت : بچه ها نذر کردم شهيد بشم ، شهيد که شدم ، خودم هر شب جورذابهاي همه تون رو مي شويم .
مشهد رفتن بچه ها هم يکي از حکايت هاي جالب بود که همه اش با نذر پا گرفته بود . بچه ها هوس پا بوس امام رضا کرده بودند و از همان لحظه همه ضروريات اين سفر ، بسته به فراخور بچه ها با نذر آنها فراهم شده بود .
کرايه ميني بوس با من .
پول گازوييل ميني بوس هم از اول تا آخر با من .
من هم از اول تا آخر غذا درست مي کنم .
پول حمام همه بچه ها هم توي راه با من .
من هم سر همه رو کنار مي زنم ....
حالا حمام رفتن هم چه حمامي . حمام رفتن  بچه هاي جبهه هم براي خودش آدام و رسومي داشت . سيروس دستان مي گفت :
قشنگي اش به اين بود که صدا توي حمام مي پيچيد .
آنجا که رفتيم ، آنچنان آنجا را روي سرمان گذاشتيم که نگو و نپرس .
اکيپ حمامي شهيد مسعود اصلاحي بود و شهيد جواد سليماني و من . حمام رفتن ما هم آدابي داشت . مثل قديمها که بساط کاهو و سکنجبين و لنگ و دلاک حمام روبراه بود . من آرايشگر گروه سه نفري خودمان بودم . شهيد جواد سليماني بچه ها را در کيسه کشيدن و شستن کمک مي کرد و شهيد مسعود اصلاحي هم به قول خودش بچه ها را نرمش و مشت و مال مي داد . منتهي هر کدام به سبک و سياق خودمان .
شهيد مسعود اصلاحي ديد ضعيفي داشت و بدون عينک قادر به ديدن نبود . يک بار چنان سر شهيد اصلاحي را آرايش کردم که وقتي آينه را جلو صورتش گرفتم ، عينک را از روي چشمش برداشتم تا نبيند چه دسته گلي به آب داده ام . يادم نمي رود انگار فهميد چه خرابکاري کرده ام . لبخند زد و گفت : دستت درد نکنه مشتي سيروس ! خيلي خوب شده . حالا سرم رو کامل از ته بتراش ... اين ازآرايشگري من .
شهيد جواد سليماني هم که استخوانبندي رشيد و دست بزرگي داشت . هزار ما شا الله شنيده بود مستحب است هنگام سلام و عليک دست هم را بفشاريد تا کينه از دل شما برود . چنان موقع چاق سلامتي دست طرف مقابل رذا فشار مي داد که چرق و چروق استخوانهاي طرف مقابل را در مي آورد . بچه ها مي گفتند قبل از چاق سلامتي با جواد بايد دستت را نرمش بدهي يا يواشکي يه سوزن ته گرد بگيري کف دستت .
خلاصه توي حمام با اين دستهاي قوي چنان کيسه را به پشت بچه ها مي کشيد که اگه داد و هوار راه نمي انداختند و او را قسم نمي دادند يا در نمي رفتند ، حسابي زخم و زيلي مي شدند .
بعد از همه نوبت شهيد اصلاحي بود تا با مشت و مال ، خال بقيه را حسابي جا بياورد . خلاصه ترق و توروق استخوانها را در مي آورد و از سر يک مفصل هم نمي گذشت .
گاهي وقتها هم به شوخي دست بچه ها را از پشت مي چرخاند که طرف به التماس مي افتاد . بعد ، شهيد اصلاحي با بچه ها شروع مي کرد به شوخي و خنده که : يادتون نره که غسل شهادت بکنيد ف انشا اله چند شب ديگه يکي از همون شبهايي که شام کتلت يا مرغه عمليات مي شه . از اون عمليات هاي با حال نه اين جوري ، عمليات بايد همچين باشه که خمپاره قدم به قدم يکي به يکي بزنه و خمپاره 60 پشت سر هم گاپ گاپ کنه و تو سوار موتور باشي و از اون موتور وحشي ها که تا يه سنگريزه مي ره زيذ چرخ اش ف پرش مي کنه مي ره تا عرش غ بعد وقتي داري توي خط حرکت مي کني ، يکي از اون خمپاره ها مستقيم به موتورت بخوره و پخش و پلا بشي ، يه گوني داشته باشي ، تيکه تيکه هاي خودتو جمع کني ، برگردي ، حالا چه جوري ؟! خمپاره گاپ گاپ مي کنه ، قدم به قدم و بعد شروع مي کرد به صداي خمپاره و توپ و مسلسل و هلي کوپتر در آوردن .
مسعود که حسابي ماهر بود و صدا هم که هزار ما شا الله توي حمام مي پيچيد اگه يه نفر از بيرون به صداي مسعود گوش مي کرد توي حمام ، خط مقدم عملياته ...
خسته که مي شد ، مي گفت : واي ... آق سيروس ... از نفس افتادم ، قربونت يه کم ما رو مشت و مال بده ...
تن پر ترکش مسعود اصلاحي رو فقط من مي تونستم ماساژ بدم . اگه کسي بي گدار به آب مي زد ، ناله سرد و دردناک ولي آروم شهيد اصلاحي بلند مي شد . تن اون بنده خدا پر از ترکش بود و به قول بچه ها از اونهايي بود که آهن بدنش زياده . حين ماساژ دادن مسعود دقيق مواظب ترکشهاي تنش بودم . فقط من جاي دقيق ترکشها رو مي دونستم و دستم رو  روي اونها نمي کشيدم .
يه بار که همراه بچه ها نمي تونستم بيام حمام ، براي شوخي ، کروکي يه آدم رو روي مقواي ضخيم شيريني هاي اهدايي کشيدم و دورش رو باقيچي چيدم . بعد پشت و روي مقوا ، ترکشهايي که توي تن شهيد اصلاحي بود ، علامت گذاشتم و به شهيد سليماني دادم و گفتم : بيا ، من نيستم که مسعود رو مشت و مال بدم ، اگه تو خواستي اين کار و اناجم بدي ، مواظب اين علامتها باش ، عراقيها محلهاي علامت رو ترکش کار گذاشتن ...
خلاصه بچه ها توي حمام کلي خنديده بودند ...
مشت و مال مسعود که تمام مي شد ، غسل شهادت و بعد حمام که تمام مي شد ...
يک ماه بعد ، من بودم و حاج اسدي و آقاي بنايي و يک گوني که در آن بدن تکه تکه شهيد اصلاحي و شهيد سليماني و شهيد انصاري ( پيک گردان ) بود . درست همان طور که شهيد اصلاحي خواسته بود . خمپاره مستقيم به موتوري که آنها سوارش بودند . خورده بود . بدن آنها را بعد از عمليات از منطقه جمع آوري کرده بودند .
چهره اين سه شهيد قابل شناسايي نبود . مرا براي شناسايي و جداسازي تکه هاي بدن اين شهيدان خبر کرده بودند . چون هم شهيد اصلاحي را مي شناختم ، هم شهيد سليماني را . هم با محلهاي ترکش بدن شهيد اصلاحي آشنايي داشتم ، هم با قامت رشيد و دستهاي بزرگ شهيد سليماني . بقيه اعضاء مال شهيد انصاري بود ...
با صداي شکستن چوب قايق ، دوباره به خود آمدم . قايق دوباره تير خورد . نمي دانستم لاستيکهاي دو طرف قايق سالم بودند يا نه . اگر تير خورده بودند ، هر دو نفر ما الان روي آب بوديم .
آمدم نذر کنم تا بتوانم اطلاعات را به واحد برسانيم . نمي دانستم چه نذري بايد بکنم تا حق مطلب ادا شود . دلم مي خواست بزرگترين عدد دنيا را بلد بودم تا مي توانستم به اندازه آنها صلوات نذر کنم . دلم ميس خواست تا مي توانستم نماز مستحبي بخوانم ...
توي فکر نذر بودم که صداي توپ 57 که به طرفمان مي آمد ، به گوشم رسيد و قبل از اينکه به جايي برخورد کند ، فکر نذر از سرم پريد و فقط به فکرم رسيد که دست و پا شکسته زمزمه کنم :
الهي رضابه رضائک و تسليما ...

منبع:" آسمان زير آب" , نوشته ي عليرضا فخرايي,نشرکنگره ي سرداران وچهارده هزار شهيداستان فارس,شيراز-1380